نمی دانم از اول بی وفا بود یا که نازش را کشیدم بی وفا شد
در مرام ما رفیقان نیست ترک دوست
عهد با هر که بستیم جانمان در دست اوست

تنها بودن سخت است
اين كه از هر طرف رانده شوي ديوانه كننده است
اين كه هيچ كس تو را نفهمد مر گ آور است
و من تنها مرده ي ديوانه اي هستم
كه آرزوي ديدن تو را مي كنم
آري تو
تو كه گوش مي كني و هيچ نمي گويي
و من سال هاست كه شب ها به اميد ديدن تو در رويا،
مي خوابم
و اما تو
...
پس كي به اين خواب هاي بي خوابي ام مي آيي
به شب هاي بيداري ام
و
به اشك هاي ناتمامم
نگو كه دوباره دلم شكست و به سويت آمدم
نگو كه وقتي خوشم شكرت نمي كنم
كه تو دروغگو نيستي!
مي دانم كه جزاي گناه از ياد بردن تو عشق است
و من
كه تنها مرده ي ديوانه ام
از تو هر دو را مي خواهم
هم عشق را
و هم تو را
آري من عشق تو را مي خواهم
عشق به تو!
منتظرم...
منتظر لبخند هاي هميشگي تو
منتظر مهرباني ات
و منتظر
ديدنت
مرا با خود ببر از اين بهشتي كه تو در آن نيستي
كه من سخت آشفته ام...


می خواهی بری ... بی بهانه برو... بیدار نکن خاطره های خواب آلوده رو ! برو ... نگاه هم نکن ! نمی خواهم ببینی که هنوز نرفته .. دلم برایت تنگ شده .... مانده ام چه کنم ؟ التماست کنم؟
نه این ، ممکن نیست! شکستنی نیست غرورم ... همانند قلبم می خواهی بری
نه حرف بزن ، نه چیزی بگو ! فقط برو ... چون غریبه ها در مه و دود می خواهی بری
برو ... تنهام بگذار مرا با رویاهایم ...
اگه درد را از هر طرف بخواني همان درد است
سلامي گرم از دلي سرد است
با تنهايي دل من همدرد است
آهای آدما ميخوام بگم حال شما گريه داره ، زندگي با نامرديها غصه داره ،
ميخوام بگم عاشقي معنا يي نداره ، با حرف دوستت داره از آسمون غم ميباره ،
ميخوام بگم آدما بهم دروغ نگين ، دلهای هم و با حرفاتون نشكنين،
ميخوام بگم پاي حرفاتون صداقت داشته باشين ، اگه ندارين هرگز عاشق نشين ،
ميخوام بگم كسي براتون دلش نگرونه ، نمی بینید همه اش آسمونتون بارونیه،
از آسمون اگه بارون بباره ، اشكهاي اونه كه داره مي باره،
ميخوام بگم باهم رو راست باشين ، عاشق خدا و عشقتون باشين ،
ميخوام بگم چرا دروغ ، چرا فريب ، مگه خودت دل نداري .... خوشت مياد يكي با تو همين كاررو كنه، خوشت مياد بگه دوستت داره ، بعد بذاره بره ...
حتما خوشت مياد ، دل بشكني ، آخه صداش قشنگه ، وقتي ميشكنه از چشاش خون ميباره.
اي عزيز دل با توام ...
ميخوام بگم ، خدا دلش نگرونه، عاشق آدما و ديگرونه، ميخوام بگم يكي داره از آسمون ، براتون اشك ميريزه ، نمي بيني از آسمون چطوري بارون مي باره ، اون اشك اونه که می باره .
ميدوني از چي نگرونه؟
از شما ، از حرفاتون ، كه از صدتاي اون يكي راست نيست ،ميخوام بدونين ،
خدا جاي حق نشسته ، دلش از نامردميها شكسته ، عزيز دل، بتو دروغ نگفتم ، عاشق و مجنون تو بودم
آلن عزیز دلم ...
بيا با من بريم به آسمون، پيش خداي مهربون ، بگيم ما از اون آدما نيستيم ، ما از همشون جدا شديم، بهم گفتيم دوستت دارم همديگه رو تا كجا، به اندازه خدا اما يك كم كمتر از خدا.
آلن محبوب دلم ...
میدونم من مقصرم باعث تمام بدبختیهایی که کشیدی تا الان منم . منو ببخش .
خداحافظ ،از اینجا که پر غم خسته شدم میخوام برم قلبمو دادم بتو باید پس بگیرم دیگه میرم اگه یک روز درد های دنیا بریزه تو قلب من دل میسوزه ،از من نخواه بیشتر از این بسوزم خداحافظ دیگه رفتم
نمیدانی چه دلتنگم چه دلتنگ ، با یک دنیا غم و حسرت ،دل از اغوش تو کندم،آخ خدایا امشب چقدر خسته ام خسته تر از همیشه از دنیاو ادماهایی که افریدی ، که به اسونی یک قصه از عشقهای هم گذر کردن، میون این همه ادم شدم تنهاترین تنها، منو رها نکن ، که برای سعادت النم بتو نیاز دارم ، نه برای سعادت خودم،
کاش آلن این نامه رو بخونه، و بفهمه برام خیلی عزیزه ، اگه چیزی برام ارزش داشته باشه و دوستش داشته باشم فقط اونه ، با اونکه شکستم اما تو این غربت براش میمیرم،
خدایا سعادت اونو از تو میخواهم، پیروزی و موفقیت اون برام از هرچیزی ارزشمندتره ،آلن میدونی وقتی نیستی و از تو دورم ، با خودم حرف میزنم ، با خودم که نه با دلم ، اخه تو تو دلمی ، باهات حرف میزنم ، فحش میدم، با تو میخندم و با تو گریه میکنم، آلن اخ آلن خیلی دلتنگتم، کجایی ، اصلا بمن فکر میکنی ، یا نه وقتی با من حرف میزنی بیادمی ، مقصرم ، باعث بدبختیهای تو منم ، هیچوقت خودمو نمی بخشم ،
عزیزم ...
بمن قول بده ، همیشه شاکر خداوند باشی عاشق اونم باشی ، چون تنها شاهد دیونگیهای من نسبت به تو اونه ،
میدونی چقدر دوستت دارم الن اونقدرکه حدی برای اون نیست ، میدونم از اینکه اینهارو اینجا مینویسم نارحت میشی اما باور کن تنها چیزی که میتونه حرفهامو بتو برسونه اینجاست ، پس منو ببخش ،
میدونم باید بنویسم تا دلم دوباره حرفاشو از نو بخونه ، نمیدونم چرا نمیتونم همه حرفهارو روی صفحه سفید بنگارم،
کاش حسی بود ، حالی بود ، اما همه رو از دست دادم ، باورکن احساس در من مرده، عشق از من فراری است، ومن تنها در این اندیشه چگونه میتوانم بعد این زندگی کنم، چشمهایم در تنهاییم برای تنهاییم گریستن، برای سادگیم، برای اینکه چرا سرنوشت برایم اینچنین نوشته، کاش شمایی که میخوانید این برگه ها رو باور میگردید که عشق بمعنای واقعی مرده ، و دیگر نفسی ، نبضی ، قلبی برای دیگری نمی تپد.
چشات حرمت زمینه یک قشنگه نازنینه، اگه چشمات بگن اره هیچکدوم کاری نداره
آلن دوستت دارم با تمام وجودم . شايد نوشتن تنها همدرد من باشد ، شايد باور نداشته باشي كه تنها كسي كه با من ميماند اين قلم و دفتر است ،تو نيز از من سير شدي ، ميدانم از من خسته اي ، از منو عشقم ، از اينكه ساعتها منتظرم باشي ، خسته اي ، اما من انتظاري را كه اخرش تو باشي را دوست دارم ، خيلي خسته ام و تنها ، انقدر خسته ام كه نميدانم چگونه جسم خسته ام را برروي زمين ميكشم،
روزي بايد خداحافظي كنم ، از تمامي چيزهايي كه شايد روزي دلبستگی من به این دنیا بودن ، عيبي ندارد ، اين دستانم تا هستم منو ياري خواهند كرد كه بنگارم و بعد از نو انرا مرور كنم، ديگه عاشق نميشم ، ديگه دروازه قلبمو مي بندم و ميگم تا آخر تنها بمون كه هيچكس ترو درك نكرد،
هركسي به درد خودش فكر ميكنه تا بتو ، تا نيازمند تواند ترا ميخواهند اما همينكه كسي اومد تو نيز فراموش ميشي
گله اي نيست گر گله اي هست ديگر حوصله اي نيست.
