تبليغاتX
چه سخته انتظار
من نیازم تو رو هر روز دیدنه

رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم


 

فصد اين قوم فريب است بيا برگرديم


 

انکه يک روز همه دل به نگاهش داديم


 

خنده اش سردو غريب است بيا برگرديم


 

عشق بازيچه شهر است ولي در ده ها


 

دختر عشق نجيب است بيا برگرديم


 

چه حسابي است در اين شهر که در مبحث جبر


 

جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم


 

و خاصیت عشق این است:
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زود تر چیز ها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند

+N تاريخ دوشنبه 28 آبان1386ساعت 7:14 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

هدیه

لبخند بزن، غوغا کن، صدايت مرا به پرواز وا مي دارد. نگاهم کن، برق چشمان زيبايت نوازشم

 

 مي کند، من نيز روزي براي تو سرخ خواهم شد، من غرق خنده، گرم خواهم شد.

 

وجودت را احساس مي کنم، تو را هميشه مي توان حس کرد.

 

هدیه

 

صداي پاهايت را مي شنوم که به من نزديک مي شوي و تو هميشه به من نزديک خواهي ماند.

 

من گرم خواهم شد. من برايت خواهم ماند تا لبخندهايت را پاسخ گويم.

من سبز خواهم شد تا تو شادابيت را هميشه لمس کني، من سرخ خواهم شد.

تو را از شوق لبريز خواهم کرد. وقتي که صدايت مي کنم و تو در دل پاسخ مي گويي،

 

جان دوباره مي گيرم، وقتي که صدايم مي کني شوق ديدار، زبان از من برمي گيرد و

 

 من سرخ مي شوم.

 

از من سخن مگو، با من سخن بگو، با من از من سخن بگو.

بگو که صداي تپش هاي اين قلب سرخ را هميشه مي شناسي. بگو که هميشه خواهي ماند،

 بگو که سرخيم را ستايش مي کني، من سرخ خواهم شد.

هدیه

من از نيم نگاه سوزاننده ي تو زير برق آفتاب، از تمامي گرميت در سردي زمستان،

 

 سرخ خواهم شد. 

 

لحظه ي جدايي را نمي شناسم، خداحافظي را معنا نخواهم کرد، سيب سرخي به تو خواهم داد و دانه ي اناري.

+N تاريخ یکشنبه 27 آبان1386ساعت 7:12 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

انتظار می کشم و باز انتظار می کشم؛ کار دیگری جز انتظار ندارم. انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند. انتظار برای روزهای بهتر، انتظار برای پایان تیرگی ها، انتظار برای گفتن حرفهای نگفتهای که راه گلویم را سد کرده اند، انتظار برای پایان یافتن خاموشی فریادهایم، انتظار برای شنیدن صدایی عاشقانه از میان تیرگی شب

+N تاريخ یکشنبه 27 آبان1386ساعت 7:3 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

مگر می‌شود آدم فقط يکبار عاشق بشود؟

عشق ابدی فقط حرف است.

پيش می‌آيد که آدم خيلی خاطر کسی را بخواهد

اما هميشه وقتی آدم فکر می‌کند که دلش سخت پيش يکی گرفتار است

يک دفعه

يک جايی

می‌بيند که ته دلش

برای يکی ديگر هم می‌لرزد.

اگر با وفا باشد

دلش را خفه می‌کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برايش می‌ماند

اگر بی وفا باشد

می‌لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می‌ماند

هيچ کس حکمتش را نمی‌داند...

حال با خود آدم است که حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را ... 

 

+N تاريخ یکشنبه 27 آبان1386ساعت 7:1 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

تو اخرین یار منی امید دیدار منی

گر چه همش مسافری اما توی شبای من

تک ناجی خیال من همسفر قلب منی

تو اخرین بهانه ای امید زنده بودنی

لحظه به لحظه با منی مثل نفس کشیدنی

بهار سبز و خرمی مثل جونی مثل تنی

تو آخرین قبله دل نیاز احساس منی

بهونه تو را دارم تو آخرین یار منی

+N تاريخ یکشنبه 27 آبان1386ساعت 6:54 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

بازهم روزهای پاییزی وبازهم خاطره های نفس گیر...

بازهم دود سیگار وچای دم کشیده وتند وتلخ...

بازهم خودکاری وکاغذی وشعری و حالی عجیب!

شایدم یه مرخصی نامعلوم،یه سفر،شایدهم نه،یه جور فرار!
بازهم جدایی..بازهم تنهایی..

فردانوبت دادگاه  داریم!فردا هم روز خداست نه؟!
چی دارم میگم؟!
نمیدونم
این روزها سردرگم وگیج وگنگ دنبال چی می گردم،نمیدونم!
ازچی میگم ،برای کی میگم ،برای چی میگم،نمیدونم!!!
فقط میدونم بازهم پاییزه وبازهم تجربه ای دیگه...بازهم خاطره، بازهم لبخند، بازهم جدایی ،بازهم اشک، بازهم اه، بازهم س ک س،بازهم فریاد ،با زهم گرمی وسردی آغوشی پر وخالی!!!
وای از این همه تکرار!
روزهای غریب!چه کلمه ی آشنایی...!
یکی یه جا میگفت ارزش زندگی به تکرارشه ومن هنوز نفهمیدم این چه ارزشیه که جز داغ بر دل ادم نمیگذاره...
وامان از این دلی که هنوز سر راه نیومده...هنوز!
دوستی همیشه از بگذریم گفتن هام گله میکرد غافل از اینکه  اینم یه لاپوشی بود برای گریز از واقعیت هایی که خودم بهتر از دیگران حسشون میکردم.

بازهم روزهای پاییزی وبازهم خاطره های نفس گیر...

بازهم دود سیگار وچای دم کشیده وتند وتلخ...

بازهم خودکاری وکاغذی وشعری و حالی عجیب!

بازهم خاطره، بازهم لبخند، بازهم جدایی ،بازهم اشک،

بازهم آه، بازهم س ک س،بازهم فریاد ،با زهم گرمی وسردی آغوشی پر وخالی!!!
وای از این همه تکراروخاطره وآدمهای رنگارنگ!

 

+N تاريخ یکشنبه 27 آبان1386ساعت 6:41 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

 

مـــی دونــــــم ، مـــی دونــــــم

 

مـی دونـم بـــــر نمـــی گــــردی

 

                            قول می دم

 

                                         وقتـی کـه نیستـی عکسـتو بغــل نگیــرم

 

 

                           قول می دم

 

                                        روزی هــزار بـار واسـه ی اشکـات نمیـرم

 

 

                          قول می دم

 

                                         وقتی که نیستی پای عشـق تو نســوزم

 

 

                         قول می دم

 

                                        در انتــظارت چـشـما مـو بــه در نـــدوزم

                          

می دونی که خیـــلی خســـته م

 

می دونی دلـــــــم گـــــرفتــــــه

 

 

می دونی دوریـــــت عـــــذابـــــه

 

می دونی گــــریـــم گــــرفتـــــه

 

 

می دونم بـــــر نمـــی گــــــردی

 

می دونم رفتــی کــــه رفتـــــی

 

 

دروغ بود هر چـــی می گفــــتی

 

مــی دونــم ..... مــی دونــم .....

 

همیشه تو مهربونی واسه این قلب شکسـته

 

                واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته

 

 

                                بیا برگرد تا که قلبم تو رو از خــــــونه نرونــــده

 

                                             دیگه از آخر قصه حتی یک لحـــــظه نمــــونده

+N تاريخ یکشنبه 27 آبان1386ساعت 6:35 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

هر کی تورو ازم گرفت

الهی بیچاره بشه

روز قیامت که رسید

مجرم و آواره بشه

به آب و آتیش می زنم

فکرت بره از تو سرم

می خوام فراموشت کنم

اما بازم عاشق ترم

حرف آخر:

جدایی سخت و یک حقیقت تلخه

 

+N تاريخ یکشنبه 27 آبان1386ساعت 6:23 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

                                         به نام خدای مهربووووووووووووون

امشبم مثه شبای دیگه اومدم تو اتاق...
امشبم مثه شبای دیگه نشستم لبه ی تخت...
بی حوصله ام!
به دور و ورم نیگاه میکنم...
چیزی که منو جذب کنه نیس که نیس!
امشبم مثه شبای دیگه حس میکنم خیلی زاید و بی مصرفم!
بازم حس کردم که اصلا حوصله ی خوابیدنو ندارم!
بازم شبه...شبایی که من عاشقشم!
پس میام یه مشت چرت و پرت مینگارم!

و حال شب شده بود...
چراغ روشن بود...
و چای میخوردند...
چرا گرفته دلت؟
مثل آنکه تنهایی!
چقدر هم تنها !
خیال میکنم،دچار آن رگ پنهان رنگها هستی...
دچار یعنی عشـــــــــــــــق!

+N تاريخ یکشنبه 27 آبان1386ساعت 6:12 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

حرف دل خود را به قاصدک سپردم تا آن را به تو برساند.ولی انگار در هجوم باد پرپر شده است.

دوباره آن را نامه ایی کردم و به پای کبوتری بستم.ولی راه خانه ات را گم کرده است.

اما باکی نیست....

شب که شد قدم در حیاط بگذار،سرت را بالا بگیر و به ماه بنگر که با نگاه من بر روی قلبش حک شده است که:.....

دوستت دارم

دوستت دارم ...

 

+N تاريخ یکشنبه 27 آبان1386ساعت 5:45 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

 

می توان سخت گریست

می توان رنگ سپیده روی سردیده کشید

می توان در پست این رنگ و درنگ

بچه شد . ساده گریست

          می توان ساده شکست و به پای همه ریخت                         

 

+N تاريخ یکشنبه 27 آبان1386ساعت 5:43 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 


عشق يعني با جهان بيگانگی
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني سروراي آويختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني عطر گلهاي سفيد
عشق يعني يك بغل دلدادگی

 

 

به خورشيد گفتم عشق چيست؟ تابيد

به ابر گفتم عشق چیست ؟بارید
به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید
به باد گفتم عشق چیست ؟وزید
به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟ اشك
ازدیدگانش جاری شد گفت :دیوانگیست

+N تاريخ شنبه 19 آبان1386ساعت 6:12 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت:بازی.به نوجوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی. به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت. به پیرمردی گفتند عشق چیست؟گفت: عمر.

 به عاشقی گفتند عشق چیست؟

چیزی نگفت. آهی کشید و سخت گریست

پرسيدم : عشق چيست ؟ گفت : آتش است .

گفتم : مگر آن را ديده ای ؟ گفت : نــــه در آن سوخته ام.

The image “http://www.dostan.net/cl_upload/ftfscy.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

+N تاريخ شنبه 19 آبان1386ساعت 6:8 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

عشق را ای دل نمی فهمی که چیست

مانده ای در گل نمی فهمی که چیست

عشق یعنی یک معمای غریب

ساده یا مشکل نمی فهمی که چیست

عشق جمع بین اضداد است و تو

ای دل نافل نمی فهمی که چیست

عشق یعنی بیدلی دیوانگی

ای دل عاقل نمی فهمی که چیست

زود عاشق شو که جز از راه عشق

عشق را ای دل نمی فهمی که چیست

+N تاريخ شنبه 19 آبان1386ساعت 6:6 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

يه روز بهم گفت: مي خوام باهات دوست بشم.

                                                         آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام.... 

بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه . منم خيلي تنهام....

يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام تا ابد باهات بمونم.

                                                         آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....

يه روز ديگه بهم گفت: مي خوام برم يه جاي دور.جايي که هيچ

مزاحمي نباشه. وقتي همه چيز حل شد تو هم بيا اونجا.

                                                       آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....

يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم.

                                                     آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم.فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....

يه روز ديگه تو نامه برام نوشت: من قراره با اين دوستم تا ابد........

 

لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم .فکر خوبيه .منم خيلي تنهام....

حالا ديگه اون تنها نيست و از اين بابت خوشحالم و چيزي که بيشتر از اون خوشحالم ميکنه اينه که هنوز نميدونه

 

که من خيلي خيلي تنهام

 

+N تاريخ شنبه 19 آبان1386ساعت 11:34 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

انتظار واژه ی غریبی است.....

واژهای که روزها یا شایدم ماههاست که با ان خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر استبر انتظارهای فرداهای من....

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو؟نمیدانم..

شاید روزی بخوانندبر توعشق مرا....

میدانم روزیخواهی امد میدانم...

گریان نم یمانم خندانم

برای ورودت ای عشق

وقتی که به یادت می افتم .به یاد خاطراتت...

نامه هایت را مرور میکنم یک بار...نه...بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشقفرا می گیرد...

                                                         محمد ۱۲/۸/۱۳۸۶

جامونده:

          امروز زندگی واسه من یه بار دیگه از اول شروع شده اخه امروز روز تولدمه اما هیشکی اینو نمیدونه یعنی همه یادشون رفته

به یاد ۱۲ابان۱۳۶۷

+N تاريخ شنبه 12 آبان1386ساعت 1:18 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

وقتی ستاره من شدی،   

هیچ تلسکوپی هنوز تو را ندیده بود

                   وقتی کهکشان من شدی،

            هیچ منجمی به بودنت پی نبرده بود

             وقتی دلم به چشمانت میدان داد

        هنوز کسی به درستی نمی دانست دایره چیست

                  وقتی ماه من شدی

      هنوز نیمی از ماه برای کل دنیا ناشناخته بود

                وقتی برای بودنت اشک ریختم

          کسی معنای اشک خوشحالی را نمی دانست

                 وقتی نازنین خطابت کردم

            هیچ کس نمی دانست نازنین یعنی چه ؟

             وقتی نگاهم به نگاهت خیره ماند

        هیچ کس معنای یک نگاه وعاشق شدن را نمی فهمید

          وقتی معشوقت شدم همه دنیا خواب بودند

         وقتی مجنونم شدی همه دنیا خواب بودند

   به کسی عشق بورز که لایق تو باشد 

+N تاريخ شنبه 12 آبان1386ساعت 1:17 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

 

نمی دونم چرا ولی جدیداً که به پنجره نگاه می کنم ، پنجره هم حس غریبی برای من داره. شاید شما هم این حس رو تجربه کرده باشید. 

                                             حس غریب انتظار 

پنجره پر از احساس است حال اگر از پنجره به جاده بنگریم حس غریب انتظار را می بینیم که با حس سفرتا نهایت ادغام شده است ، جاده ای که  می رود و پایانی نیست برای خطوط سفید  خط چین آن .

+N تاريخ شنبه 12 آبان1386ساعت 12:50 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 


انتظار می کشم و باز انتظار می کشم؛ کار دیگری جز انتظار ندارم. انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند. انتظار برای روزهای بهتر، انتظار برای پایان تیرگی ها، انتظار برای گفتن حرفهای نگفتهای که راه گلویم را سد کرده اند، انتظار برای پایان یافتن خاموشی فریادهایم، انتظار برای شنیدن صدایی عاشقانه از میان تیرگی شب، انتظار برای پایان روزمره گی ها، . . .

چه مفهوم آشنایی دارد انتظار! اما چقدر ناتوانم در بیانش.

بی هدف و سردرگم در بین کلمات و حروف در جستجویم تا شاید بتوانم این احساس بی پایان را معنا کنم، اما چه می شود. بعضی از چیزها را باید تجربه کنی تا معنایش را بدانی.

نمی دانم کدام احساسم، کدام جریان خیالم، کدام پرواز رویایم، برای بار آخر نجاتم خواهد داد؛ و مرا از این انتظار مرگبار و بی پایان رها می سازد و جاده های بی سرانجام گم شده درمه پیش رویم را سرانجام می بخشند.

چه سردرگم و بی هدف در پی آرزوهایم مشتاقانه می دوم ، بدون دانستن آخر راه به پیش می روم ؛ پیش رفتنی در ورطه تنهایی ، در سکوت مرگ آوری که نهایت خط را برایم رقم خواهد زد؛

کی به پایان می آید این تشنگی جانسوز و طاقت فرسا؟ کی تمام می شود شب ظلمانی هجرت ، کی خورشید از ورای ابرها، رقص کنان بیرون می آید و مرا به مقصد گمشده ام رهنمون می سازد.

کی به انتها می رسد این همه انتظار؟ نمی دانم چه میخواهم بگویم و نمی گویم! چون نمی توانم و زبانم ترسان است؛ ترسان از نکوهش ها، از ملامتهایی که مرا خواهند درید. همه چیز را می بینم و نمی بینم ، می دانم و نمی دانم، می خواهم و نمی خواهم اما میخواهم تا سکوتم را فریاد بزنم!
+N تاريخ شنبه 12 آبان1386ساعت 12:40 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 


 
 هرگز بی عشق نبوده ام اما هرگز عاشق نبوده ام...

 

 

            

 

  

 دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد **** جزغم که هزار آفرین بر غم

 

 

            

 

 

  خود کشی بهشت است *** وقتی زندگی برایم بدون عشق است

 

 

                        

 

 

       این که دیگه دوستم نداری هیچ ولی سبد خاطراتمان را از من دریغ نکن

 

 

    

+N تاريخ شنبه 12 آبان1386ساعت 12:35 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو

                                                                سجده بر عشقت می زنم منجی جاودانه شو

 ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

                                                                ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم

روشنترین ستاره ام می خواهمت می خواهمت

                                                                تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمت

                                         ای همه وجود من نبود تو نبود من

+N تاريخ شنبه 12 آبان1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

من تو خدا

                      آنقدر از زندگی دلتنگ و دلگیرم

                                                       که روز مرگ خود را جشن میگیرم

*******

میخوام رو سنگ قبرم این باشه طلوعی که خیلی غم انگیز بود

قشنگترین خاطره عمرم غروبی که خیلی دل انگیز شد

رو سنگ قبرم بنویس روزی اومد به امید آخر

ولی حالا بدرقه راهم شد داغی که موندش رو دل مادر

+N تاريخ شنبه 12 آبان1386ساعت 12:28 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

من ببین چه غریبونه شکستم

میون قلب سنگیت من شکستم

ندیدی کور بودی دور شدی

تا یکی دیگرو دیدی مغرور شدی

سخت شدی سنگ شدی

مثه روزای اول چه بد اخم شدی

هرچی خوب بود توی زندگیم شکست

دستای ما دور شد از هم وای چه سخت

من شکستم تو ندیدی

ما یه خط رنگی بودیم که از روش تو پریدی

نه ندیدی

ندیدی یکی زیر پاهات داره آب میشه

از دوریه تو زود زود بی تاب میشه

خواب یا بیداری

نمیدونم داره دنیام انکارمیشه

بابا پاشو وگر نه همه دنیات خواب میشه

همه جا تاریک همه جا بد بود

اما باید یادم باشه

بعضی وقتا خوابا زود اجرا میشه

 

+N تاريخ شنبه 12 آبان1386ساعت 12:21 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 


منم مي خوام عاشق بشم........


 

منم مي خوام عاشق بشم
يه عاشق خوب و  بدون ريا بشم
اما ميگن عاشق موندن سخته
عاشق بودن و پاي معشوق موندن اين روزا همش حرفه
ترسم از اينکه منم بي وفا بشم
يه دروغگو تمام عيار بشم
اگه نتونم  سر حرفم بمونم
برم و دلي رو بسوزونم
اونوقت کارم با خدا ميشه
آه يه دل شکسته هميشه همراهم ميشه...
اگه من خوب موندم اون بد شد چي؟
اگه دلم رو شکوند و رفت تکليف دلم چي؟
يعني عاشق واقعي پيدا ميشه
 بي هيچ ادعائي براي هميشه تو دلم مي مونه
اگه رفتش چي؟
گفت حرفاش دروغ بوده چي ؟
نمي دونم آخرش چي ميشه
همين كه خدا پيشم هست براي يک عمر کافيمه...

+N تاريخ شنبه 5 آبان1386ساعت 1:48 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

عاشق خداوند بود. زيرا يك بار و براي هميشه عاشق شد: عاشق خداوند. مي گفت: «خدايا! اگر مرا به دوزخ بفرستي، به دوزخيان خواهم گفت جرمي نداشتم، جز آنكه عاشق بودم، عاشق خداوند.»

 

            

 

احبك حبين حب الوداد

و حبا لانك اهل لذاك

فاما الذي هو حب الوداد

فحب شغلت به عن سواك

و اما الذي انت اهل له

فكشفك للحجب حتي اراك

فما الحمد في ذا و لا ذاك لي

و لكن لك الحمد في ذا و ذاك

 

"عاشق تو هستم؛ عشقي كه زمين است و آسماني

هواي تو را دارم؛ هوا پرستم

عاشق تو هستم،

زيرا تو لايق عشقي

عشق تو، همه چيز را از يادم برده است

تو چشمانم را گشودي، پرده ها را كنار زدي و خود را نشانم دادي

من عاشق تو هستم، اما اين تويي كه عشق را در من برانگيخته اي

ستوده تويي، نه عشق من."

 

+N تاريخ شنبه 5 آبان1386ساعت 1:44 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد .


اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم .


اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند.


اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد.


اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید ...


اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم .


اگر کینه نبود