امروز نمی خواستم اپ کنم اتفاقی داشتم نو اینترنت می گشتم
حکایتی رو خوندم
که خیلی ازش خوشم اومد منم حیفم اومد نذارم شما هم بخونیدفکر کنیدو بهم بگید از کدوم دسته اید
مردي بالاي درخت چتار رفتو چون به شاخه ي آخر رسيد، باد تندي وزيدن گرفت. مرد به وحشت افتاد و سر به آسمان برداشت كه
- اي پروردگارا اگر من از اين درخت سالم پائين بيايم تمام گوسفندانم را نذر مي كنم.
از قضا باد لحضه اي آرامتر وزيدو مرد چند شاخه اي پائين آمد و وقتي به سالم ماندن خود اميدوار تر شد، گفت:
- خدايا پشم آن ها را مي دهم
.باد آرامتر شد و مرد چند شاخه اي پائين تر آمد، اين دفعه گفت:
- خدايا كشك آنها را مي دهم.
در آخر چون از درخت پائين آمد ، شادان و خندان فرياد زد
- كشكِ چه و پشم چه؟(کنایه از اینکه من که اصلا گوسفندی ندارم)
حالا دوستان خودمون نتيجه گيري كنيم آيا ما هم در زندگي با خداوند متعال معامله مي كنيم؟
گويند بندگان خدا سه دسته اند : گروهي واجبات و محرمات را انجام نميدهند(بالكل بي خيالند)
گروهي بر اساس صلاح ديد خود گاهي مي دهند و گاهي انجام نمي دهند و با خدا معامله مي كنند
مثلا:((خدايا اگه به ما فلان چيزو بدي از فردا نماز مي خونيم))
و گروهي فقط براي رضاي خدا و تقرب به ذات باري تعالي نه به اميد بهشت به ترك محرمات و انجام واجبات مي پردازند.
خودمانيم ما از كدام دسته ايم؟؟؟؟
از عرش از ميان حسينيه خدا
آيد صداي ناله ي حي علي العزا
جمع ملائکه همه گريان شدند و بعد
گفتند تسليت همه بر ساحت خدا
جبريل بال خدمت خود را گشود و گفت
يا رب اجازه ده که شوم فرش اين عزا
آدم ز جنت آمد و ناله کنان نشست
در بزم استجابت بي قيد هر دعا
او که هزارسال به گريه نشسته بود
يک يا حسين گفت همان لحظه شد به پا
آري تمام رحمت خود را خدا گرفت
گسترد بر محرم و اين اشک و گريه ها
آنگاه گفت روضه بخوان ايهاالرسول
جانم فداي تشنه لب دشت کربلا
روضه تمام گشت ولي مادرش هنوز
آيد صداي ناله اش از بين روضه ها
۸/محرم/۱۳۸۹
گفتی بمون با من بمون گفتم میمونم !
گفتی با دل تنگی بخون
گفتم میخونــــــــم!

گفتم که مست و عاشقم دیوونه تو
هر شب خرابم گوشه می خونه تو
گفتی ببندم عهدو با یاد تو بستم
تاج غرورم رو زیر پات شکستم
گفتی که باید عاشق و
گفتی که باید خاطرم شرط تو باشه
راه خیال خسته ام خط تو باشه!
گفتی که بر یاس تنت پیرهن بدوزم
چون شاپرک باشم که از عطرت بسوزم !!!
گفتی که دستمو بگیر گفتم میگیرم
گفتی که از عشقم بمیر گفتم میمیرم!!!
گفتم و گریه کردمو پای تو ساختم
این دل سر به راهو آسون به تو باختم
گفتی بمون با من بمون گفتم میمونم
گفتی با دل تنگی بخون
گفتم میخونــــــــــم
.
.
.
هیچوقت دقت نکرده بودم! چه لبخند قشنگی داشت! چه قدر نرم راه میرفت و من تا حالا هیچ کدوم از اینا رو ندیده بودم!یه لحظه دلم براش تنگ شد! چه جوری میتونستم؟ دلم نمی خواست بمیره! اما یه چیزی داشت تو من بیداد میکرد! یه احساس نیاز مفرط به خون! یه حس غریب!تا حالا تجربه اش نکرده بودم! با چشمای خواب آلود برام یه چای ریخت و ازم معذرت خواهی کرد... میخواست بره بخوابه! با یه لبخند چای رو پذیرفتم و ازش خواستم خودشو معذب نکنه! با تمام وجود نگاش کردم! چه قدر دوسش داشتم اما یه لحظه از اینکه قراره بکشمش بی اختیار شاد شدم! یه نگاه به اطراف کردم و چاقوهای تیزی دیدم که برق لبه ی فلزیشون منو به مرز جنون میرسوند! مستقیم رفتم و یکیشون رو دستم گرفتم! نه! خوش دست نبود ،باید به یه راه دیگه فکر میکردم!
آروم آروم از پله ها بالا رفتم! اتاقشو پیدا کردم... از لای در نگاش کردم، مثل فرشته ها ی معصوم خوابیده بود! چشماش کاملا بسته نشده بودن ولی میدونستم که خوابه! صورتش تو بی خبری پرسه میزد و من داشتم برای چند دقیقه ی بعدش نقشه میکشیدم! همینجوری که محو تماشاش بودم نگام به یه کاتر موکت بری افتاد که خیلی بلند بود! پاورچین پاورچین رفتم بالا سرش و قبل از اینکه دست به کاتر بزنم چند بار با صدای ملایم صداش کردم! اما نمی دونم چرا وقتی گرفتمش حرارت معجزه آسایی از خودش نشون داد! دستم نمی لرزید! میدونستم می خوام چی کار کنم و ساعت ها راجع بهش فکر کرده بودم... دستم رو بردم بالا و موقع پایین اوردنش چنان فریادی زدم که........
با سر و صورت خیس از خواب پرید... گرمم بود عرق کرده بودم... نفس نفس میزدم و سرم گیج میرفت! سریع دستام و چک کردم و وقتی دیدم کاتری در کار نیست و همسرم با آرامش کنارم خوابیده نفس عمیقی کشیدم و روی تخت ولو شدم! نمی خواستم بخوابم... میخواستم تا خود صبح نگاش کنم....

اگر کسی واقعا تو رو دوست داشته باشه بیشتر از اینکه بهت بگه دوست
دارم میگه مواظب خودت باش پس عزیزم مراقب خودت باش



می دونم به رسوایی آخر این کار می کشه
سرم و گیسوی دلبر بالای دار می کشه
اگه مردم دلم و شکستن عیبی نداره
ناز این دیوونه رو چشمای دلدار می کشه
گفته بودین که دیگه خسته شده ز دست من
با مداد قهوه ای چشم خریدار می کشه
قناری ساکت میشه وقتی که یار مهربون
دستاش و یواشکی رو سیم گیتار می کشه
بوم نقاشی و پاره پاره کردین شماها
نقش این جنون و دستاش روی دیوار میکشه
روزا با زخم زبون مردما سر می رسه
شب لبای خیسش و رو لب تب دار می کشه
وقتی که می خواد بره دیوونه می کنه دلٌ
واسه این جنون دل لحظه ی دیدار می کشه
این همه نقاشی کرد تو زندگیم اما چه حیف
طرح آخر و همش خدا نگهدار می کشه
« تنها »

بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي
حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره
بدست نياريم نميدونيم چي رو از دست داديم
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق
متقابل نداشه باش . فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد خوشحال
باش كه توي دل تو رشد كرده .
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد ، در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز
ميشه عاشق شد ولي يك عمر ميكشه تا كسي رو فراموش كرد
دنبال نگاهها نرو چون ميتونن گولت بزنن ، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه . دنبال كسي باش
كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد . كسي رو پيدا كن كه
تو روشاد كنه .
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بكشي بيرون و
توي دنياي واقعي بغلش كني
رويايي رو بين كه ميخواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه ميخواي باشي ، چون فقط يك
جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
آروز مي كنم به اندازه كاقي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي ، به
اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حسي ميكني چيزي ناراحتت ميكنه احتمالا ديگران رو هم آزار ميده
شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو
ميبرن .
عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم ميشه . روشنترين آينده هميشه
روي گذشته فراموش شده شكل ميگيره ، نميشه تا وفتي كه دردها و رنجها رو دور نريختي توي زندگي به
درستي پيش بري
وقتي به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه ميخنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي
كني كه وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

خیلی حرفا رو نگفتم با تو که از جنس نوری
حالا که می خوام بگم من ، می بینم که خیلی دوری
عقده شد تا واسه یکبار ، بگم عاشق نگاتم
تا بگم دیوونتم من ! پیش چشمای تو ماتم!
تا تو عطر نفس تو ، بشم عاشق و دیوونت!
عمری با تو بودم اما ، حرفم و با تو نگفتم
حالا که می خوام بگم من ، دارم از نفس می یوفتم
می دونم که دیگه دیره ، واسه گفتن از نگاهت!
عقده شد تا واسه یکبار ، بگم از جنس صداتم
تا بگم الهه من ! مست عطر نفساتم!
من می خواستم تو نگاهت ، اشکام و هدیه بیارم
تا که تو یلدای چشمات ، مثه عاشقا ببارم
من غریبونه شکستم ، توی این حجب همیشه
حرف من نگفته مونده ، مثه بارون رو شیشه

حال من خیلی عجیبه
دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تا
تو چشام عشقو ببینی
تو چشام عشقو ببینی
بدجوری دیوونتم من
فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو
کرده این دلو کلافه
میدونم فرقی نداره
واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد
بودن و نبودن من
اولش گفتم یه حسه
یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم یه عشقه
حد و اندازش زیاده
بیا و مثل گذشته
جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم
بیا و بهم کمک کن
من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد
من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه....
عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلة آنها به نحوي محدود حس مي شود.
شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.
حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است.
شب شده ساکته دوباره خونه
می گرده دل دنبال یک بهونه
می گرده باز گنجه ی خاطراتو
پی یه حرف ناب و عاشقونه
عکس تو رو باز می ذاره روبروش
که تا ته شب واسه تو بخونه
دلم تو التهابه که چه جوری
قدر چشای نازتو بدونه
تو عصری که قحطی عطر یاسه
اما به جاش دوست دارم گرونه
کافیه اسمتو یه جا ببینم
تا حس شعرم بزنه جونونه
من نمی تونم بگم اندازه شو
اینو فقط شاید خدا بدونه
محاله که عشق ما رو ندونن
برو سوال کن از گلای پونه
اگه بخوان خیلی کم از تو بگن
می گن همون که خیلی مهربونه؟
بی خبری تو ولی از حال من
میندازم اینو گردن زمونه
چقدر حسودیم می شه وقتی همه
بهم می گن دل تو پیش اونه؟
من خودم باز می زنم به اون راه
می گم بیارید واسه من نشونه
اما تا کی فریب بدم دلم رو
اون داره کلی آدرس و نشونه
مهم ولی تویی که اسم نازت
با من یه جایی پشت آسمونه
اونا نمی دونن ستاره هامون
دوتاس ولی توی یه کهکشونه
اینو بخون تا دوباره بدونی
دیوونتم ، دیوونتم ، دیوونه
غزل خون
عاشق و مجنونت شدم نخونده مهمونت شدم
کلی پریشونت شدم اما بازم نیومدی
قهوه ی فنجونت شدم شمع تو شمعدونت شدم
خاک تو گلدونت شدم اما بازم نیومدی
همیشه ممنونت شدم من نی چوپونت شدم
آب تو بیابونت شدم اما بازم نیومدی
شعرای ارزونت شدم عمری غزل خونت شدم
تسلیم قانونت شدم اما بازم نیومدی
دنا و هامونت شدم نزدیکتر از جونت شدم
رگت شدم خونت شدم اما بازم نیومدی
خادم و دربونت شدم اسیر زندونت شدم
گلاب کاشونت شدم اما بازم نیومدی
یه جوری مدیونت شدم سنگ خیابونت شدم
راهی میدونت شدم اما بازم نیومدی
تو سختی آسونت شدم تو دردا درمونت شدم
ناجی پنهونت شدم اما بازم نیومدی
کشته ی مژگونت شدم هلاک چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم اما بازم نیومدی
لباس و سامونت شدم سارق ایمونت شدم
چشمای گریونت شدم اما بازم نیومدی
همیشه ممنونت شدم من نی چوپونت شدم
آب تو بیابونت شدم اما بازم نیومدی
شعرای ارزونت شدم عمری غزل خونت شدم
تسلیم قانونت شدم اما بازم نیومدی
یه جوری مدیونت شدم سنگ خیابونت شدم
راهی میدونت شدم اما بازم نیومدی
برف زمستونت شدم رسوا و حیرونت شدم
چک چک ناودونت شدم اما بازم نیومدی
افتاب و بارونت شدم اشکای غلطونت شدم
عطر گلابدونت شدم اما بازم نیومدی
ماه تو ایوونت شدم خراب و ویرونت شدم
گل گلستونت شدم اما بازم نیومدی
سه ماه تابستونت شدم الوند و کارونت شدم
دشتای ایرونت شدم اما بازم نیومدی
لبای خندونت شدم گشنه شدی نونت شدم
آب فراوونت شدم اما بازم نیومدی
راه دشوار
اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد
به تو گفتمو دلت از قصه من با خبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته
میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن منم
اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته
میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن منم
اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

یک روز بعد از رفتن تو...
یک روز بعد از رفتن تو دنیا برام تیره و تار شد
هر کس که عمری مرحمم بود پیش نگاهم پوچ و خار شد
یک روز بعد از رفتن تو زندگی شد مثل جهنــــــــــم
بی تو دلو بد جور شکوندم از رویاهای دل گذشتم
یک روز بعد از رفتن تو غم اومدی و تنهایی آورد
توو آسمون شب ســـــــــتاره چیزی نگفت و بی صدا مرد
یک روز بعد از رفتن تو چشمای ناز پونه تر شد
این دل کتاب غم رو وا کرد بی کسی رو خوند و ز بر شد
یک روز بعد از رفتن تو دیـــــدم نگاه دریا خیـــــسه
شاعر رو که قلبش گرفته از بغض و گریه مینویسه
یک روز بعد از رفتن تو از آسمون حرفی شنیدم
می گفت که تنهایی توو راهه اون روز ولی چیزی ندیدم
یک روز بعد از رفتن تو پروانه ها شمع و سوزوندن
اونها که با من یار بودن توو اوج غم پیشم نموندن
یک روز بعد از رفتن تو خورشید رفت و موند ابری
که دنیام و ســـرد و سیاه کرد نموند واسه این چشما صبری
یک روز بعد از رفتن تو بغض نگاهم رو شکستم
این قلب بی تاب و غریب و به تنهایی شبها بســـــــتم
یک روز بعد از رفتن تو بارون غم و توی دلم کاشت
خواستم ببارم از غم تو اماصـــــــدایی بود نمیذاشت
می گفت نباید کم بیاری باید بخونی از رهایی
اینجا اگه تنها بمونی خرد میشی زیر بی وفایی
یک روز بعد از رفتن تو دستای جاده خالــــــــــی بودن
پروانه ها با هم نشستن شعری از این رویا سرودن
یک روز بعد از رفتن تو قصم رسید به سطـــــــــــر آخر
کارم تموم شد تنها موندم کردم دیگه این درد و باور
آره تو رفتی و نموندی به بی کسی دادم دلم رو
دیگه تموم شد دنیا واسم یک روز بعد از رفتن تو
وصیت نامه
وقتی که خاکم می کنن، بهش بگین پیشم نیاد
بگید که رفت مسافرت، بگید شماره ای نداد
یه جور بگین که آخرش، از حرفهاتون هول نکنه
طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه
دونه به دونه عکسهامو، بردارید آتیش بزنید
هر چی که خاطره دارم، برید و از بیخ بکنید
نزارید از اسم من هم، یه کلمه جا بمونه
نمی خوام هیچ وقت تنم و توی گورم بلرزونه
برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره
برو نمی خوام ببینی خونه من خالی شده
همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده
اون که می گفت می مرد برات، دیدی راست راستی مرد
رفت و همه خاطره اش هم، به خاطرت برداشت وبرد
بهش بگید نشست به پات، بهش بگید نیومدی
بگین هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی
نشونی قبر منو بهش ندین، خوب می دونه
میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه
برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره
......................................................
می خوام رو سنگ قبرم این باشه
می خوام رو سنگ قبرم این باشه:
طلوعی که خیلی غم انگیز بود
قشنگ ترین خاطره عمرم
غروبی که خیلی دل انگیز شد
رو سنگ قبرم بنویس
روزی اومد با امید آخر
ولی حالا بدرقه راهش
داغی که موندش رو دل مادر
شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم، نتونستم
من بتو هرگز نگوفتم باتو بودن آرزومه
نقشه اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه
نیومد روی زبونم که بگم بیتو چی هستم
که بگم دیوونتم من زندگیمو بتو بستم
شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم، نتونستم
تو رو دیدم مثله آیینه، توی تنهایی شکستی
من کلامی نمیگفتم که برام زندگی هستی
نمیدونستی که چون گل توی قلب من شکفتی
چشمه تو پر ار گلایه،اما هرگز نمیگفتی
من بتو هرگز نگوفتم باتو بودن آرزومه
نقشه اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه
شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم، نتونستم
نیومد روی زبونم که بگم بیتو چی هستم
که بگم دیوونتم من زندگیمو بتو بستم
شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم، نتونستم.
یه جایی،یه شبی،با یه کسی در مورد (عشق) و(دیوونگی) و فرق بینشون صحبت میکردیم
به نظرمن عشق چیز خوبیه و یا اگه واسه کسی پیش بیاد بد نیست
یه مقولیه کاملا فراگیره و برای هر کسی تو هر شرایطی ممکنه پیش بیاد
زود اتفاق می افته خیلی زودم میتونه ازبین بره
پس فانیه
دقت کن: عشقبازی
میشه نتیجه گرفت عشق یه نوع بازیه که میشه اثباب این بازی رو تغیر داد و میشه عاشق خیلی چیزها بود پس واحد نیست
بعضی ها فکر میکنن عاشق از همه چیزش میگذره تا به معشوقش برسه
شایدم درست باشه ولی با این کار چیزی رو از دست میده تا به یه چیز دیگه برسه
پس عشق یه نوع معاملست
حالا در مقابل به دیوونگی فکر کن
به این راحتی نمیشه دیوونیه کسی شد،دیر اتفاق می افته و اصلا درمونیم نداره
پس واحده و فانی نیست
میره توی وجودت، تمام جسمت رو فرا میگیره شوخی هم نداره
پس یه بازی نیست
یه مجنون تمام هستی شو به پای لیلیش میریزه حتی اگه در قبالش چیزی به دست نیاره پس تو دیوونگی معامله ای نیست
اگه قراره چیزی رو دوست داشته باشی اول دیوونش باش سعی کن از سر عاقلی دیوونه بشی و از سر دیوونگی دیوونگی کنی
فقط مراقب باش تو دنیای دیوونه ها دیوونگی کنی
چون خارج از این دنیا همه ادما عاشق هستن


امروز اومدم که خود واقعی ام باشم .
خود واقعی ای که گاهی فراموشش می کنم
مدتها بود به تنها بودن عادت کرده بودم ....
اصلا این حس تنهاییمو دوست داشتم . دیگه کسی نبود که بخوام دوسش داشته باشم یا کسی که نبود که بیاد و بهم بگه که دوسم داره .
فراموش کرده بودم کسی رو که بخشی از زندگیمو واسه خودش کرده بود ( کاش اونم فراموشم میکرد ) . البته شاید بهتر باشه بگم عشق و احساسشو فراموش کردم و به این فراموشی عادت کردم ولی یه روز خودشو به یاد من اورد و اون روز شاید دومین روز بد زندگیه من بود البته هیچ وقت به بدیه اولین روز بد زندگیم نشد .
شاید این روز بد پایانی بود برای همه ی ما ( منظورم از ما . من و اون هستیم ) پایانی واسه وجودمون و یک شروع .....
شروع برای اینکه یاد بگیرم چطور کسی رو دوست داشته باشم بدون اینکه عاشقش باشم . شروع برای اینکه چطور احساس آرامش کنم وقتی میبینم کسی که دوسش داشتم در کنار دیگری به آرامش رسیده و برای زندگیش دعا کنم ........
اینطور بود که یه عشق تبدیل شد به یه دوست ....
تا مدتها بخاطر داغ عشقی که خودم از خودم گرفته بودم به کسی اجازه ندادم که از کسی و با کسی باشم .
شاید اون روز بد که شروع خیلی چیزا بود بعد از ۳ سال زمان مناسبی بود واسه شروع یه گناه .....
بعد از ۳ سال خو گرفتن به تنهایی تو اومدی و تنهاییامو پر کردی ولی گاهی فکر میکنم تنهاترم ......
تنهایی که حتی آرامش تنهایی رو هم نداره ......
تو هستی ولی نیستی
پری ولی خالی
آره عزیزم . آره :
تو شروع یه گناه بودی .
گناه خواستن تو ......
