تبليغاتX
چه سخته انتظار
من نیازم تو رو هر روز دیدنه

زمانی که از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت تا آخر عمر من با تو هستم

از او پرسیدم کیستی جواب داد غم هستم

و آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن سرگرم می شوم

ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه ی غم

غم

 

درد دل

انزوای درد را در مان بجز احساس نیست

 

خوشه چین را وقت خرمن احتیاج داس نیست

 

پیش بیدردان علاج درد جستن ابلهیست

 

آبرو را عزتی باید کسی را پاس نیست

 

درددل راچاره جستم ناامیدی رخنه کرد

 

تار وپود جستجورا همت کرباس نیست

 

دست را بهر طلب بر آسمان کردم بلند

 

وین ندا آمد که در این جا الهناس نیست

 

پیش شیطان رفتم واز وی مدد جستم نکرد

 

اعتماد و اعتقاد هم خالی از وسواس نیست

 

طیب و اشهد زبان لال را گویا نکرد

 

گوش کر را بینشی بر سورهء اخلاص نیست

 

نقش موزون حسن معنی را معین میکند

 

زشت را زیبا نمودن  خلقت عکاس نیست

 

دل ترک بر داشت بردم در دکان شیشه گر 

وین عجب بین دربساطش خط کش و الماس نیست

 

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10:22 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

سربازي كه پس از جنگ  ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود به والدينش گفت:

« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»

 

والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.

 

پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»

 

پدر گفت:پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.

 

پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»

 

والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.

 

در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس  به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشكوك به خودكشيند.پدر و مادر سراسيمه به سمت او مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت

 

 

پرواز را به خاطر بسپار.........

 

برگ آخر : يادم نيست اينو تو کدوم وبلاگ خوندم اما هنوز هم هر بار که ميخونم همون حس و به همون اندازه بهم دست ميده . حس تلخ حسرت و پشيمونی و .......

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10:21 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

چشمام رو تو زندگیم درست باز کردم دیدم که تنها همدمم غمه ، تنها دوستی که تا حالا واسم موندگار بوده غمه و از همه ی گذشته های دور و نزدیک و خاطراتم فقط غم باهام مونده...

روز های عمر ما ، ساعت ها و ثانیه ها زندگی مون با سرعت دارن از هم پیشی می گیرن و هر سال لحظه ی سال تحویل یک مشت خاطرات و آرزوهای بر باد رفته رو با غم و حسرت و اگه شادی و خوشی هم داشته باشیم میسپریم به تاریخ یا به قسمت های تلخش زیادی فکر نمی کنیم تا آغازی رو به جلو داشته باشیم با امید و آرزو تا سال رو نو می کنی یهو یه خلأ احساس میکنی و تازه می فهمی کسی رو که بهش دل بسته بودی دیگه پیشت نیست.

تو این زندگی ما هر چی مثل یه سکه می مونه و 2رو داره و برای همینه که شاهین میگه به چشمات هم بعضی وقتا نباید اعتماد کنی. گاهی وقتا غم از شادی هم با ارزش تره این غمه که تو دل ها موندگاره ، شاید اگه توی شادی کسی شریک نشیم و شادی رو واسه خودِ خودش بزاریم، زیاد مهم نباشه، امّا خوبه که همیشه سعی کنیم که تو غم های دیگران خودمونو شریک بدونیم...

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در می زند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

خاطرات ترك خورده

...یکی از روز های خدا پسرکی بود که خیلی تنها بود ، بیش تر وقت هاش رو تنها سپری می کرد ، دلش ساده و پاک بود. یک روز دست تقدیر اونو با کسی آشنا کرد که پسرک تنها رو خیلی تکون داد . پسرک و دوستش روز های خوبی رو شروع کرده بودند و از آشنایی اون ها مدت زیادی نمی گذشت کم کم مهر و محبت و علاقه بینشون بیش تر می شدانگاری که پسرک تنها از تنهایی در اومده بود ، پسرک فکر می کرد که یه دوست و همدم خوب پیدا کرده که می تونه همه ی حرف هاش رو بهش بگه و ابراز علاقه و بتونه مشکلی از مشکلات دوستش رو حل کنه و همین طور مشکلاتش رو که تو تنهایی باهاشون دست و پنجه نرم می کرد با دوستش در میون بزاره و واسه هم دیگه سنگ صبور باشند ، غافل از این که روزی دوباره تنهای تنها میشه.روزها پشت سر هم می گذشت و این علاقه ی مسافر شهر غم به دوستش بود که بیش تر و بیش تر میشد. اما از علاقه و حس اون نسبت به خودش خبری نداشت، هر روز با هم صحبت می کردند و تقریبا صمیمی شده بودند...

بعد از چند ماه دوستِ مهربونِ مسافر یکمی اخلاقش رو عوض کرد ، پسرک تنها هم یه چیزایی احساس می کرد اما واقعا توی دل دوستش یه خبرایی بود دیگه مثل سابق رفتار نمی کرد و بهونه می گرفت و ...

تا این که از زبون یکی از دوستای صمیمیش شنید که دوستش مهربونش با یکی دیگه می پره و کم کم می خواد قید پسرک تنها رو بزنه ، اون لحظه بود که دنیا رو سرش خراب شد. مسافر ِ تک ، تنها نگران دوستش بود . اطرافیان مسافر ِشهر ِغم فکر می کردند که مسافر قصد داره که رابطه ی دوستش رو بهم بزنه یا یه کارایی بکنه که ...! کاری که بتونه خودش رو راحت کنه و یه جورایی انتقام بگیره . اما اطافیان از دلِ مسافر خبر نداشتن. مسافر شهر غم نه تنها دوستش رو نفرین نکرد بلکه براش آرزوی خوشی و سلامتی کرد. چون شادی دوستش شادی اون بود. مسافر از اول دوستیش چشم داشتی به تعلقات دوستش نداشت یعنی دوستش رو واقعا واسه ی خودش می خواست و از ته دل دوسِش داشت ، این دوست داشتن زیاد هم باعث شد که باز هم بدون گلایه ای خودش رو کنار بکشه تا دوستش بتونه شاد باشه و با افرادی که دوستشون داره باشه.

روزهای نسبتا طولانی تنهایی گذشت و گذشت. تا این که دوستِ جدیدِ دوست مسافر خواست که با مسافر صحبت کنه ، مسافر فکر کرد که مشکلی برای دوستش پیش اومده و قبول کرد. پسره تو صحبت هاش حرف های جدیدی می زد ، می گفت که از دوستش خسته شده و دیگه نمی خواد که پیشش باشه ، به مسافر گفت که بیاد و دوباره با دوست قدیمیش ارتباط قبلی رو بر قرار کنه ، مسافر که دیگه غروری براش باقی نمونده بود و تنهایی و غم حسابی شکستَش کرده بود در خواست رو رد کرد چون شرایط روحیش واقعا خیلی بد بود و نمی تونست ادامه بده.

نزدیکای روز تولدِ مسافر دوست قدیمیش باهاش تماس گرفت و گفت که خیلی تنهاست و از کارای گذشتش پشیمونه و گفت که اگه هنوز دوستش داره می خواد که دوباره مثل قدیم با هم باشند. پسرک چند روز فکر کرد وسعی کرد که شرایط روحی خودش رو جمع و جور کنه ، هر چند که باید غرورش رو می شکست ، ولی با خودش گفت اگه واسه کسی که دوستش دارم این کار رو نکنم واسه کی بکنم؟

مسافر یه باره دیگه از دوستش پرسید که چه قدر دوستش داره؟

و دوستش جواب داد: دوستت دارم اما... (اما هیچ وقت جواب سوال مسافر رو کامل نداد)

و مسافر تنها در خواست دوستش رو قبول کرد.

یکی از دوستای مسافر به نام earwin بهش گفت: کسی که یک بار ترکت کرده دوباره هم می تونه این کار و بکنه و حواست رو خیلی جمع کن. ولی پسرک ساده و مهربون با اومدن دوباره ی دوستش که معلوم هم نبود چه قدر دوستش داره سعی کرد که مشکلات و موانع رو از سر راه بر داره تا بتونن دوباره با هم باشن اما دریغ که نمی دونست اگه تنها بخواد این موانع رو هموار کنه یه روزی از پا می افته . مسافر دلش رو 6 دانگ به دوستش داده بود ، دوستی که جدیدا محبتش رو به خیلی ها ابراز می کرد و تو دلش خیلی شلوغ بود. درست بود که مسافر و دوستش تفاوت هایی داشتن اما اگه می خواستند می تونستند چیزهای مشترکی هم با هم داشته باشن. مسافر شهر غم چندین و چند بار از دوستش پرسید که چه قدر دوستم داری؟ اما هیچ وقت جواب کاملی نگرفت. مسافر کاملا گیج شده بود ، یعنی اگه دوستش بهش می گفت که نمی خوامت خیلی بهتر بود از این بود که همش جواب های سر بالا بده.

مسافر سعی و تلاش کرد که دوباره همه چی مثل سابق بشه، از خیلی از کاراش زد و سعی کرد که دوباره مثل قبل بشه، اما به قول بچه ي غم، عاشقان را خوش دلی، تقدیر نیست. اون مهری که از دل دوستِ مسافر رفته بود دیگه هیچ وقت سر جاش بر نگشت...

مسافر که قرار بود مشکلات دوستش رو حل کنه کم کم داشت به مشکلی برای دوستش تبدیل می شد ،دوست مسافر سر موضوعی دوباره دل ترک خورده ی مسافر رو شکست...

صحبت از مشکل بود ، پسرک مشکل بود.

 مسافر شهر غم امید و آرزوهاش رو به خاک سپرد و دوستش رو به خدا و برای همیشه به خلوت دلش کسی رو راه نداد تا همه بدونن که چه عشق مقدسی داشت...

وقتشه

وقته سفر

وقت راهی شدنه

لحظه ی بریدن و لحظه ی دل کندنه

یک عالمه خاطره یه سبد شعر و غزل

روی برف کوچه ها جای پای رفتنه

آخرین فرصت ما واسه گریه کردنه

خط جاده رو برو سوز کوچه پشت سر

کوچه های آشنا سایه های رهگذر

جاده تا مرز افق تا بلندی های کوه

رو به سوی روشنی شعری از جنس بلور

بی تو پرسه می زنم بین تردید و یقین

توی خلوت سکوت انعکاس یک صدا

صدای گریه ی من صدای سوت قطار

وقت تلخ بدرقه آخرین دیدار یار

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10:18 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

               

Where Do I Begin?                                         

To Tell The Story Of How Great A Love Can Be              

The Sweet Love Story That Is Older Than The Sea           

 The Simple Truth About The love She Brings To Me          

        Where do I start?                                        

Whith Her First Hello                                     

She Gave New Meaning To This Empty Worl Of Mine            

Tehers Never Be Another Love. Another Time               

She Came Into My Life And Made The Living Fine            

 She Fills My Hart                                        

She Fills My Heart With Very Special Things                   

Whith angel Songs , Whith Wild Imaginings                    

She Fills My Soul Whith So much Love                         

That Anywhere I go Im Never Lonely                          

With Her Around , Who Could Be Lonely                       

I Reach for Her Hand Its Always There                        

How Long Does It Last?                              

Can Love Be Measured By The Hours In Day?              

I Have No Answerd Now But This Much I Can Say            

I Know I ll Need Her Till The Stars All Burn Away            

And She'll Be There                                   

                          

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10:15 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

  شب شد خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت،

                                                 ناگهان

               يک ستاره از آسمان چشمک زد،افتابگردان سرش را پايين انداخت

                                               و گفت

                                گلها هرگز خيانت نمي کنند.

پسر تنها

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10:14 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

 

تنها تو را می خواهم‌،تنها تو را،ای که وجودت سرشار از مهر،عطـوفت و

 دوست داشتن است،قشنگ ترین روزهایم را به پای ساده ترین دقایقت خوام ریخت.

you

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10:13 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

اشک

 

آن همه اشک که در چشمانم جاری بود همه برای توبود,اما تو بی تفاوت از آن همه احساس لبخندی بر لبهایت گشودی و گفتی ((هوسی بیش نبود)).اما چرا من عاشق شدم.چرا عشقها این گونه شده اند,چرا باید عاشق شوی بعد بدانی هوس بود.چرا باید تا اوج جنون کسی را بخواهی اما بدانی او تو را نمی خواهد. اینها همه برای این است که من عاشق شدم  پس دیگر عاشق نخواهم شد....!

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10:12 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 


وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم

ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي

ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني

ــ از محبت ؟ : عشق

ــ از دوستي ؟ : صداقت

ــ از بهار ؟ : طراوت

ــ از سفر ؟ : انتظار

ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........

باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .

به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...

تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم






عاشقان دل شكسته را صبر بايد


زورقی بشکسته بودم پای در موج بلا

عشق تو من را ز طوفان بلا کرد رها

آتش عشق تو سوزاند تمام هستی ام

هستي ام نيست شد٫هست شد نيستي ام







   تنها آرزوم رسيدن به توست



تو را نگاه میکنم که خفته ای کنار من

پس از تمام اضطراب, عذاب و انتظارمن

تورا نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی

وازتو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی

من ازتوحرف میزنم شب عاشقانه میشود

تـو را ادامه می دهم همین ترانه می شود

کـاش بـه شهر خـوب تـو مـراهمیـشه راه بـود

راه بـه تـو رسیـدنـم هـمـیـن پـل نـگـاه بـود

مرا ببر به خواب خود که خسته ام ازهمه کس

که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس

من ازتوحرف میزنم شب عاشقانه میشود

تـو را ادامه می دهم همین ترانه می شود



عزيزم به اندازه كهكشانها دوستت دارم



در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي


زندگی دو نیمه است:

نیمهء اول به امید نیمهء دوم

نیمهء دوم در حسرت نیمهء اول

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10:3 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

سردي نگاهو بشکن فاصله سزاي ما نيست
تو بمون واسه هميشه اين جدايي حق ما نيست
بودن تو آرزومه حتي واسه يه لحظه
ميميرم بي تو
خوندن من يه بهانس يه سرود عاشقانس
من برات ترانه ميگم تا بدوني که باهاتم
تو خود دليل بودنم بي تو شب سحر نميشه
ميميرم بي تو
من عشقت رو به همه دنيا نميدم
حتي يادت رو به کوه و دريا نمي دم
با تو ميمونم واسه هميشه
اگه دنيا بخواد من وتو تنهابمونيم
واست ميميرم جواب دنيا رو ميدم
با تو ميمونم واسه هميشه

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 10:0 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

         به حرمت اشکات قسم 
                     بي تو ميون عالمي
                             غريبو يه بي کسم

                                                                               

                                
  

  به کي بگم که دوريت
              خواب شبامو برده
             همين روزاست بهت بگم
                            چشم انتظارت مادر
                                     به کي بگم غم تو
                                           حسابي داغونم کرد 
                                                   واسه ي دوري از تو
                                                          خسته و حيرونم کرد   

                                                                                       

      

کي باورش ميشه که من
                       اون همه گريه کردم
کي باورش ميشه که من
                        قلبم رو هديه کردم

                                               گلاي ياس و مريم            
                                                         شاهد اين گزارن
                                                                   ميخوام که زندگي کنم
                                                             اگه اونا بزارن

                    دلم برات تنگ شده 
                                  دنيا دلت سنگ شده
                                            ميدونه خيلي پيرم 
                                                      بدون تو ميميرم

                                                                                                         

       بي کي بگم که دوريت
                         خواب شبامو برده...

       به کي بگم غم تو
                      حسابي داغونم کرد...

                              

                                                                     

  

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 9:57 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

اگه دستم به جدايي برسه  اونواز خاطره هاخط ميزنم   ازدل تنگ تموم آدما  ازشب وروز خط ميزنم          اگه دستم برسه به آسمون  باستاره هاقيامت ميكنم   نميزارم كسي عاشق نباشه  ماه وبين همه

قسمت ميكنم

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 9:56 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

 

از عشق تا جدایی راهی نیست   یك فاصله است میان این دو  
بی عشق زندگی تباه
 مشتی خاطره خاك خورده    در قلب ترك خورده ات
  با عشق زندگی ساز    زندگی كن با دوست
نفرین به هر چه جدایی كن      دوست را دوست بدار
از عمق وجودت ابراز دار عشق را      نكند مشكلی پیدا شود
بگذر ز هر چه نامردمی است           بگذر برای دوست كه دوستش داری
ز هر چه گذشتی از عشق به دوست نگذر     
     كه دنباله اش پشیمانی بی سود

 

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 9:53 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

زمین شناسی:عشق تنها فسیلی است که در قلب می ماند.

 

TinyPic image

 

-عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل را به یکدیگر پیوند می دهد

 

TinyPic image

 

عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید

 

6

 

عشق. فراموش کردن خود

 در وجود کسی است که

همیشه و در همه حال

ما را به یاد دارد*

love

در التهاب شنیدن ترانهء گام های تو هستم

که به سوی من می آیی

و عاشقم بر انتظارات آن لحظه که تو را در کنار خود حس کنم

دوستت دارم......

                                                      تنها تو

                                             گویی

                         خورشید گرمای خود را از دست داده است

                                 و گل های سرخ عطری ندارند

                                  و ستارگان دیگر نمی خوانند

                          آن گاه که چشم می گشایم و می بینم

                                            با تو نیستم

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 9:49 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

 

بیا ای مرگ امشب راحتم کن سخت دلگیرم
ملول از ننگ هستی هستم و از زندگی سیرم

اگرجان از تن انسان چو بیرون رفت میمیرد

ندارم جانی اندر تن چرا آخر نمیمیرم


گریزانی چرا ای مرگ ای صیاد دام افکن

شکارآمد به پای خود چه غم داری بزن تیرم


بیا دستم به دامان تو دستم را بگیر امشب

وگرنه انتقام زندگی را از تو می‌گیرم


بیا و دست بردار ای فلک از بازی جانم

ورق برگشت بازنده تویی در دور تقدیرم


اگرچه عمر کوتاهم برای عاشقی کم بود

بیا ای زندگی بگذر دم آخر زتقصیرم.

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 9:46 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

تا تو مرا ترک نکرده بودی سرما نبود.زمستان معنا نداشت

همیشه بهار بود وبه کام ما.من لبریز از شوق بالیدن

با هر نازت گویی که شعله ای تازه در درونم می افروختی

افسوس تو رفتی .طبیعت درونم به خزان گرایید و آفتاب بهار

برای همیشه غروب کرد

شراره آتش مرا در آغوش کشید.

خنده جای خود را به اشک داد

 شوق بالیدن  رفت و انتظار مرگ تمام وجودم را فرا گرفت

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 9:44 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

 

ماهها ميگذرد از شب تلخ وداع


از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي
تو نميدانستي
تو نمي فهميدي
كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن
رفتي و از دل من روشنايي ها رفت
ليك بعد از ان شب
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد

بر غمم مي افزود
جاي خالي تو را ميديدم
مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم
به وفاي دل تو
و به خوش باوري اين دل بيچاره خود
ناگهان ياد تو مي افتادم
باز مي لرزيدم
گريه سر مي دادم
خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي
تا سر انجام شبي سرد و بلند
اشك چشمان سياهم خشكيد
آتش عشق تو خا كستر شد
ياد تو در دل من پرپر شد
اندكي بعد گذشت
اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است
قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را مي جويم
حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب
كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد
تو چه آسان گفتي دوستت دارم را
و چه آسان رفتي...
كاش مي فهميدي وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود
قصه اي بود و نبود

+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 9:42 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

 
 
پرسيدم : هنگام غروب ، خورشيد چرا زرد رنگ است؟
گفت: از بيم جدايی.
خورشيد،با همه ی درخشندگی در پايان هر روز، ناپديد ميشود و جای خود را به تاريکی ميدهد. ولی آفتاب عشق، جاودانه در آسمان دل ميدرخشد و جان ميبخشد و اين روزی است که شبی به دنبال ندارد.
پرسيدم : عشق چيست؟
گفت : آتشی است .
گفتم: مگر آن را ديده اي؟
گفت: نه در آن سوخته ام.
عشق را با تمام وجود فرياد بزن تا به جهانيان ثابت کنی که تمام مسيرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.
به کوه گفتم: عشق چيست؟
لرزيد.
به ابر گفتم: عشق چيست؟
باريد.
به باد گفتم: عشق چيست؟
وزيد.
به پروانه گفتم: عشق چيست؟
ناليد.
به گل گفتم: عشق چيست؟
پر پر شد.
به انسان گفتم: عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاری شد و گفت: ديوانگيست!!!!
 
 
 
 
دوستی رو انتخاب کن که قلب
بزرگ داشته باشه تا نخوای
برای اينکه تو قلبش بری
خودتو کوچيک کنی.
+N تاريخ پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 9:31 قبل از ظهر  نويسنده محمد  | 

 
JavaScript Codes JavaScript Codes

JavaScript Codes