تبليغاتX
چه سخته انتظار
من نیازم تو رو هر روز دیدنه


من خواهم مرد با اميد اينكه شايد بر مزارم گل سرخي برويد 
 خدايا اگر سهم من اين است كه آشيانه اي براي كبوتران
بي بال شوم پس زماني كه كوچ پرستوها رسيدبه آنان بگو
به هر قاصدكي رسيدند داستان مرا بگويند كه زمان طولاني 
منتظر آنان هستم ، به تمام فرشته ها بگو بوي گل مريم را برايم بياورند
به آنان بگو كه عاشقانه گل هاي مريم را دوست مي داشتم
به تمام مرغان عشق بگو كه چقدر عاشق پرواز بودم
به صدف هاي در يايي بگو مرا هميشه بياد داشته باشند
به ماهيان بگو موج ها را نوازش كنند
بگو كه فرشته ها بر بالاي دريا به استقبالم بيايند
 




بگو كه آنان مي آيند بگو كوچ پرستو ها در فصل باز شدن گل هاي سپيد زيررنگين كمان خواهد بود
خداي بزرگ بگو كه منتظرمي


+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

غریبانه ::..

 

 

 

 

 

 

 

 

شكسته شيشه قلبم ، كجايي مرحم دردم
  تو را در غربت عشقم غريبانه صدا كردم

    صدا كردم تو را هستي شنيدي و گذر كردي

       مرا آواره و تنها گداي در به در كردي

         تو را در نم نم بارون درون كنج تنهائي

           پرستيدم وجودت را دليل شور و شيدايي

           درون اين قفس هر شب تو بودي و خداي تو

              كوير خشك بيتابي صداي آشناي تو

                دل من با نگاه تو چو گلخانه شكوفا شد

                   نگاه دلرباي تو بهار سبز رويا شد

                     تو چون دريايي بي پايان دل من قطره اي بارون

                      نمي بيني اسيرت را در اين تاريكي زندون

                          ستاره بودي و هر شب درون قاب چشمانم

                            طلوع ميكردي و هر دم شدي آرامش جانم

                             مرا تنها رها كردي ، چرا رفتي ؟عزيز دل
!
                               تو را پيدا نخواهم كرد خيالي ، نازنيني

                                 خيال باغ رويائي پر از افسوس يك باور

 

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

ای کاش سه واژه در دنيا نبود:

عشق،غرور،دروغ

که آدمی به خاطر عشق،از روی غرور،دروغ نمی گفت.


 زندگی چيزی نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود !

زندگی گلی است به توان ابديت،زندگی ضرب زمين در ضربان دل ماست.

به من گفتی که دل دريا کن ای دوســـت

همـه دريا از آن ما کــــن ای دوســت

دلم دريا شــــد و دادم به دســـتت

مکش دريا به خون پروا کن ای دوســـت

عقل تا تدبير و انديشــه کنــد

رفته باشد عشق تا هفتم سماء

عقل تا جويــد شتر از بهــر حج

رفتـــه باشد عشق تا کوه صفا

زندگی شايد همين باشد

يک فريب ساده و کوچک

آن هم از دست عزيزی که تو دنيا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی بايد همين باشد

آری آغاز دوست داشتن زيباست

                   گرچـــه پايان راه نا پيداســـــت

 من به پايان دگــــر نـيـنـديشـــم

                  که همين دوست داشتن زيباست

لحظه هاتان عاشقانه
                 نگاه هاتان خالصانه
                              حرف هاتان صادقانه
                                                       و چشمانتان در اميد فردا

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:36 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده !
شاخه گل سرخي به روي لبانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم
آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ، ديدي كه خداوند ميخنديد،خداوند خوشحال بود
پس بيا نترسيم و لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد .
اي تنها منجي من، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد
تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا
براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد
و پس از مرگت نيز براي جسدت كفن خواهم شد
مرا تنها مگذار مرا تنها مگذار .....تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت 
از استخوانهايم برايش ستون ، از پوستم برايش سقفي و قلبم را براي روشنائي سينه ات ميشكافم
و از گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم
و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه....



و در عوض از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني 
مرا به آغوشت راه بده ميخواهم براي اولين بار ببوسمت 
بيا چشمانمان را ببنديم ، ميخواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد
و هر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم
از لذت نا متناهي خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم ، چشمانت را باز كن !؟
نه !.. نه !.. لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس
ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر ميگرييم !!! اي تنها هم آغوش من
بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگاه داشته ام
و جسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام 
بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم ميگذاري
از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد
ميخواهم با اشكهايت بر تمام احساسم بوسه زني
ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند ، بيا كه ....

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:35 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

لب می گذارم بر لبش اما دلم جای دیگری ست

آخر از این عشق دروغین سینه ی سنگی من،

به دنبال یار دیگری ست

دلم پروانه است و شمع گمنام

ولیکن میگدازد پروانه ی من 

ز ین داغی این عشق بی نام...

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:30 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

آنچنان آلوده ست

عشق غمناک ام با بيم زوال

که همه زندگي ام مي لرزد

چون تو را مي نگرم

مثل اين است که از پنجره اي

تک درختم را سرشار از برگ

در تب زرد خزان مي نگرم

مثل اين است که تصويري را

روي جريان مغشوش آب روان مي نگرم

شب و روز ...

شب و روز ...

شب و روز ...

بــــــــگـــــــــــــــــــــذرد

کــــه فــــــراموش کنــــــــــــــم

تو چه هستي جز يک لحظه , يک لحظه که

چشمان مرا ميگشايــــــــــــد

در برهـــــــــــوت آگاهــــــي

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:28 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي

بود براي با او بودن.

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:26 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

 

واسه پر کشیدن من *** خواستی آسمون نباشی


حالا پر پر می زنم تا *** همیشه آسوده باشی


دیگه نه غروب پاییز *** رو تن لخت خیابون


نه بیاد تو نشستن *** زیر قطره های بارون


واسه من فرقی نداره *** وقتی آخرش همینه


وقتی دلتنگی این خاک *** توی لحظه هام می شینه


تو میری شاید که فردا *** رنگ بهتری بیاره


ابر دلگیر گذشته *** آخرش یه روز بباره


ولی من می مونم اینجا *** با دلی که دیگه تنگه


می دونم هر جا که باشم *** آسمون همین یه رنگه

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:24 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند دلم براي کسي تنگ است

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:21 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

خودشکی گربه

نگران دوری دستهایمان

و بی قراری فاصله ها نیستم!

نگران باران های آمده و نیامده،

مرور کردن شب و روز،

نگران تنها ماندنِ هنوز نیستم!

نگران کم شدن آبی های آسمان

و خشکی دریاها نیستم!

نگران حرفهای نگفته ی چشمهایمان،

و غبار گرفتن کوچه های خاطره نیستم!

نگران سرد شدن نفسهایمان،

کمرنگ شدن اشتیاق دیدارمان،

نگران بومهای خالی دیوارها نیستم!

نگران تمام شدن میهمانی پاییز،

نگران یخ زدن قلبهایمان نیستم!

نگران....نیستم!

نگران....نیستم!

نگران....نیستم! ......ن گ ر ا ن ...... ن ی س ت م .....

نازنینم!

تو باور مکن!

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:20 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

در تنهايی خويش در زاویه ی اتاقهای دوار درکنج تنهایی غربت زده ی افق ها در اسمان بی رنگ وتهی از سرخی ها اوج میگیرد اوجی در تنهاترین لحظه های بودن خیال در زیباترین ثانیه ها ی ذهنم باز مرا با تو پيوند میدهد و ما را به اسمانی سرخ تر از رزهای عاشق می کشاند.

 من و تو ...............من و تو..........من وتو

 و من در خیال همه را حتی خود را به فراموشی می سپارم حتی غم بزرگ تنهایی خویش را. و اکنون تنها واژه ی زندگی من خیال توست تو ...تو...توووو و تو تنها اوایی که ساز شکسته می نوازد و تو تنها صدایی که سکوت را می شکند. اما می دانی هنوز هم صدایی می اید

صدای خرد شدن قلبم صدایی که می گوید

                                        ع ا ش ق ت م ...

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:14 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

چقدر سخته که تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید

و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و

به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی  حس کنی هنوزم دوسش داری

جقدر سخته که دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش

همه وجودت له شده ...

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی ......

سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی

تا نفهمه هنوزم دوسش داری .....

چقدر سخته گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنیو اون وقت آروم زیر لب بگی:

                                                                 گل من باغچه نو مبارک......

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:6 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

اين روزا عشق آدمها مثل عروسک بازيه

 آخر قصه ها همش حرف خداحافظيه

 ديگه کسي تو کوچه ها شعرو غزل نمي خونه

 نگاه هيچکي تا ابد به قاب در نمي مونه

 اين روزا رسم آدما رفتن و بر نگشتنه

 ساده ترين کار همه از همديگه گذشتنه

 اين روزا کار عاشقا گريه و چشم به راهيه

 جرم و گناه همشون گناه بي گناهيه

 اين روزا عشق و عاطفه فقط مال تو قصه هاست

 تو اين هجوم بي کسي پروانه بودن اشتباست

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 7:1 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

عروسک ...

عروسک

 
عروسکمو جلوم میذارم...مثه بچگی هام تو چشاش خیره می شم... چشایی که ته تهش آبی دریاست و مظهر معصومیت و جلوه گاه شکوه...یادش بخیر کوچیک تر که بودم همیشه سنگ صبور نق نقام بود...هنوزم فرقی نکردم فقط عروسک برام معنی قشنگی نداره...

دیگه عروسکا برام مهم نیستن...دورو برم پر عروسکه...تازه اینایی که میگم حرفم میزنن و به قول خودشون زندگی می کنن... پشت ابرای سیاه خودشو پنهون کرده...آره ...اگه از من بپرسین میگم این زندگی از این عروسکای سنگی هم آسی شده... ترسوندنش از اینکه خودشو نشون بده... چرا شو نمی دونم...چون یکی از این عروسکای خیمه شب بازی خودمم...

دوباره نگاش میکنم...خوش به حالش...فرقی نکرده لا اقل میشه گفت رشدی نکرده... ولی از اینکه توی کمد فراموش شده یه کم ناراحته...از دست کسایی که جاشو پر کردن دلخوره....

این آدما همشون بازیگرن...البته چاره نیست زندگی که نیست پس هیچ نیست...

ولی از اینا گذشته عاشق نگاه عروسکام البته همونایی که جاشون اشغال شده...یه تفاوت خیلی بزرگ با آدمای عروسکی دارن...

اینکه بین نگاه عروسکا تا آدما کلی فاصله ست...

عروسکا غم و غصه ندارن که تو چشاشون بشه خوند ... عروسکا احساس آدما رو ندارن که بشه درکشون کرد...و این خودش کلی حرفه...!

ولی افسوس که بعضی آدما حتی قدرت درک بقیه رو ندارن...حتی موقع رفتن نگاه عروسکی هم بلد نیستن...میشه گفت : اصلا آدم نیستن...!!

                        

 قربون برم خدا رو دنیا چقد کوچیکه... مرز دیروز و امروز قد یه مو باریکه

 
+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 6:56 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

عشق
آسمون آرزومون پره از ابراي تيره
لالايي واست بخونم تا شايد خوابت بگيره
اگه از خواب نپريدي تو خواب خدا رو ديدي
يه جوري بپرس ازش كه دلامون چرا اسيره
باز كه چشما تو نبستي ببينم باز كه نشستي
مي دونم يه جوري هستي كه دلت از همه سيره
اما بهتره بدوني طبق اصل مهربوني
دل واسه عاشق نبودن راه نداره نا گزيره
چشما ي تو شده خسته بغض آرزوت شكسته
اما با ز تو فكر ايني اگه من رو نپذيره
بهتره بيدار نشيني اونو توي خواب ببيني
واسه ي ديوونه بودن عزيزم هميشه ديره
خوش به حاله بعضي مردم كه شدن تو زندگي گم
التماس سرخ سيبا پيششون چه قدر حقيره
نه به فكر عطر ياسن نه به فكر التماسن
خنده داره واسشون كه دله ما يه جايي گيره
چي بگم شبم تموم شد نديدن اون رو حروم شد
كاش مي دونست يكي اينجا بد جوري واسش مي ميره
كاش كه بود يه قطره بارون واسه ي نا مه هامون
به دل هميشه دريات از كسي كه تو كويره

 

 

 

 

دستانت رابسويم آوردي
برق هميشگي درچشمانت بود
به راست وچپ مي غلتيد
رقص برگهاي پاييزراتداعي مي کرد
وآغوش زمين همواره گرم است
چه بگويم
آخراين دستانم نبودکه بي تاب شده بود
لبانم دلتنگي مي کرد
دلواپس بود
وسايبان چشمانت راطلب مي کرد
وتوتنها به دستانم اميدواربودي
دستانم خشکيده بود
چندگام مانده بود
وحال يک گام
گفتي
هيچگاه دستانم را برايت مهيانخواهم کرد
وبي هيچ درنگي رفتي
لبهايم خشکيد

+N تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 6:51 بعد از ظهر  نويسنده محمد  | 

 
JavaScript Codes JavaScript Codes

JavaScript Codes