در تنهايی خويش در زاویه ی اتاقهای دوار درکنج تنهایی غربت زده ی افق ها در اسمان بی رنگ وتهی از سرخی ها اوج میگیرد اوجی در تنهاترین لحظه های بودن خیال در زیباترین ثانیه ها ی ذهنم باز مرا با تو پيوند میدهد و ما را به اسمانی سرخ تر از رزهای عاشق می کشاند.
من و تو ...............من و تو..........من وتو
و من در خیال همه را حتی خود را به فراموشی می سپارم حتی غم بزرگ تنهایی خویش را. و اکنون تنها واژه ی زندگی من خیال توست تو ...تو...توووو و تو تنها اوایی که ساز شکسته می نوازد و تو تنها صدایی که سکوت را می شکند. اما می دانی هنوز هم صدایی می اید
صدای خرد شدن قلبم صدایی که می گوید
ع ا ش ق ت م ...
